بیش از یک قرن، سوسیالیستهای آزادیخواه و سوسیالیستهای اقتدارگرا چنان سخن گفتهاند که گویی اعضای یک خانواده سیاسی واحد هستند. میراث مشترکی از جنبش کارگری، مبارزه با فاشیسم، اعتصابها، سنگربندیهای خیابانی و زبان مشترک «چپ» میان آنان وجود داشته است. در نتیجه، عمیقترین تضادها نیز همواره بهعنوان اختلافات داخلی همین خانواده فهمیده شدند: آزادیخواهان نسبت به دولت بدبین بودند، اقتدارگرایان دولت انتقالی را ضروری میدانستند؛ یکی از خودمختاری دفاع میکرد و دیگری از انضباط حزبی؛ یکی تمرکز قدرت را خطر میدید و دیگری وعده میداد که باید آن را تا مرحلهای نامعلوم از تاریخ تحمل کرد.
اما دیگر حفظ این روایت ممکن نیست.
آنچه امروز ما را جدا میکند، پیش از آنکه اختلاف بر سر کارآمدترین استراتژی انقلاب باشد، اختلاف بر سر انسانهایی است که از آنان دفاع میکنیم. ما از نهادهای متفاوتی حمایت میکنیم، سوژههای سیاسی متفاوتی را به رسمیت میشناسیم و در مبارزات واقعی، با پیامدهایی کاملاً مادی و ملموس، در دو سوی میدان میایستیم.
نمونه ایران شاید روشنترین شاهد این گسست باشد. دفاع همزمان از زندانیان سیاسی ایران، مخالفت با شکنجه، اعدام و زندان، و در عین حال محکوم کردن امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، باید بدیهیترین موضع ممکن برای یک چپ بینالمللگرا میبود. هیچ تضادی میان مخالفت با مداخله خارجی و مخالفت با سرکوب داخلی وجود ندارد. هیچ اصل آزادیخواهانهای ایجاب نمیکند که برای ایستادن مقابل یک نظام سلطه، نظام سلطه دیگری را توجیه کنیم.
با این حال، دقیقاً همین موضع برای بخش قابل توجهی از گرایش موسوم به «کمپیسم» غیرقابل تحمل شد. ایرانیانی که همزمان با امپریالیسم خارجی و دولت خود مخالفت میکردند، به همکاری با امپریالیسم متهم شدند. فعالان سیاهپوست رادیکال و جنبشهای لغو زندان که با زندانیان ایرانی اعلام همبستگی کردند، تحت فشار قرار گرفتند تا حمایت خود را پس بگیرند. تجربه زیسته ایرانیان از سرکوب، نه به دلیل نادرستی، بلکه چون روایت ژئوپلیتیکی مسلط را مختل میکرد، به امری «نامطلوب» بدل شد. گویی دولتها، نه مردمی که زیر سلطه آنان زندگی میکنند، به بازیگران اصلی رهایی تبدیل شده بودند.
همزمان، آنارشیستها و نیروهای آزادیخواه در سراسر جنوبغرب آسیا و شمال آفریقا در سوگ فروپاشی پروژهای دیگر بودند: روژاوا.
روژاوا هرگز جامعهای بینقص یا صرفاً آنارشیستی نبود؛ پروژهای متناقض، دشوار و آکنده از مصالحههای تاریخی بود. اما در میان تجربههای معاصر، یکی از نزدیکترین کوششها برای تحقق سوسیالیسم آزادیخواهانه محسوب میشد: خودگردانی کمونها، رهایی زنان، کنفدرالیسم دموکراتیک و مشارکت مشترک کردها، عربها، آشوریها و دیگر جوامع در شرایطی که تقریباً هر امکان مادی علیه آنان بود. نابودی این تجربه، تنها شکست یک منطقه نبود؛ از میان رفتن یکی از معدود امکانهای زنده برای تصور شکلی دیگر از سیاست بود.
و باز هم همان پرسش بازگشت: چگونه کسانی که خود را ضدامپریالیست مینامند، تنها زمانی قادر به دیدن رهاییاند که در قالب یک دولت متجلی شود؟
اینجاست که گسست آغاز میشود.
اختلاف اصلی بر سر ایران، سوریه، فلسطین، اوکراین، چین یا روسیه نیست. مسئله این است که دیگر درباره خودِ معنای ضدامپریالیسم توافقی وجود ندارد. آیا ضدامپریالیسم دفاع از دولتهایی است که با واشنگتن تعارض دارند، یا دفاع از مردمانی که زیر سلطه هر دولت، هر ارتش، هر حزب و هر طبقه حاکم زندگی میکنند؟
برای سوسیالیسم آزادیخواه، رهایی متعلق به مردم است. هیچ دولتی صرفاً به دلیل درگیری با آمریکا، تجسم اراده مردم خود نمیشود. هیچ حزب انقلابی تنها با ادعای نمایندگی طبقه کارگر، خودِ طبقه کارگر نیست. هیچ حکومتی حق زندانی کردن مخالفان را از دشمنی با ناتو یا واشنگتن به دست نمیآورد. و هیچ ملتی خودمختاریاش را از دست نمیدهد فقط چون مقاومتش محاسبات ژئوپلیتیکی دیگران را پیچیده میکند.
از همین رو، مبارزه با یک امپراتوری هرگز نمیتواند مستلزم رها کردن کسانی باشد که زیر امپراتوری، دولت، زندان یا حزب دیگری زندگی میکنند. کمپیسم اما دقیقاً چنین سلسلهمراتبی از همبستگی را مطالبه میکند. این گرایش از ما میخواهد ستم را نه بر اساس آنچه بر انسانها وارد میآورد، بلکه بر اساس هویت عامل آن داوری کنیم؛ برخی زندانها را «استراتژیک»، برخی جاهطلبیهای امپریالیستی را «دفاعی»، برخی طبقات حاکم را «موقتاً مترقی» و برخی ملتها را تابع موقعیت بینالمللی دولتهایشان بدانیم.
ما این منطق را بهطور کامل رد میکنیم.
اگر یک جریان معتقد باشد زندانیان ایرانی سزاوار همبستگی جهانیاند و جریان دیگری بگوید این همبستگی باید هنگام تقابل ایران و آمریکا خاموش شود، دیگر بحث بر سر تاکتیک نیست. اگر یک جریان نهادهای خودگردان کردی را امکانهایی انقلابی بداند و دیگری آنان را مهرههایی مزاحم در رقابت میان قدرتهای بزرگ تلقی کند، دیگر اختلاف صرفاً راهبردی نیست. و اگر یک سنت آزادی را از پایین سازمان دهد، در حالی که سنت دیگر پیوسته از فرودستان بخواهد خود را تابع دولت، حزب یا بلوک ژئوپلیتیکی کنند، آنگاه با دو پروژه سیاسی کاملاً متفاوت روبهرو هستیم.
اصرار بر اینکه آنارشیستها، سوسیالیستهای آزادیخواه و کمپیستها همچنان یک «چپ واحد» را تشکیل میدهند، بیش از آنکه وحدت بیافریند، واقعیت را پنهان کرده است. نزدیکی تاریخی با سازگاری سیاسی اشتباه گرفته شده، دشمنان مشترک جای اهداف مشترک را گرفتهاند و واژه «سوسیالیسم» بارها پوششی برای رابطههایی اساساً ناسازگار با اقتدار شده است.
این متن دعوتی به ضدکمونیسم نیست. کمونیستهایی که روششناسی اقتدارگرا را رد میکنند، همچنان از نزدیکترین متحدان بالقوه در بسیاری از مبارزات هستند. مسئله نه هویت کمونیستی، بلکه متدولوژی کمپیستی است؛ متدی که حاکمیت حزب، پرستش دولت، جانشینسازی سیاسی مردم با نخبگان و وفاداری به اردوگاههای قدرت را بر خودمختاری جوامع ترجیح میدهد. کمپیسم حتی محدود به سنتهای کمونیستی هم نیست؛ در اشکال رادیکال لیبرالی، ملیگرایانه، الهیاتی و دیگر روایتهای ژئوپلیتیکی نیز بازتولید میشود.
از همین رو، جدایی مورد بحث، جدایی از یک روش است نه صرفاً از یک برچسب ایدئولوژیک.
این جدایی به معنای کنارهگیری از مبارزه بینالمللی نیست. به معنای محدود کردن همبستگی به کسانی که خود را آنارشیست مینامند نیز نیست. هیچ ملت خودمختاری نباید مجبور شود پیش از آنکه به رسمیت شناخته شود، مبارزه خود را به واژگان رادیکالیسم اروپای قرن نوزدهم ترجمه کند. همبستگی، فرماندهی بر مردمان استعمارزده نیست.
ما از هزاران کیلومتر دورتر حق نداریم برای ایرانیان نسخه انقلاب بنویسیم، برای فلسطینیان استراتژی تعیین کنیم، یا از کردها بخواهیم مذاکره را بپذیرند یا رد کنند. هیچ جمعیتی نباید خود را قربانی نیازهای یک بلوک سیاسی جهانی کند. اگر مردمی اعتصاب میکنند، شورش میکنند، از جامعه خود دفاع میکنند یا شکل دیگری از مقاومت را برمیگزینند، وظیفه ما شنیدن آنان بهعنوان کنشگران سیاسی مستقل است. و اگر مسیر دیگری انتخاب کنند، آن تصمیم نیز متعلق به خود آنان است. اصل بنیادین، خودمختاری است؛ نه تماشاگرانی در خارج که خود را فرمانده مبارزاتی میپندارند که هرگز مجبور به زیستن در آن نیستند.
از این منظر، پرسش «چه کسی باید بر مردم حکومت کند؟» تنها یک پاسخ آزادیخواهانه دارد: مردم باید بر خود حکومت کنند.
جهان پس از نظم بینالمللی مککارتی، مسئولیتی تازه پیش روی ما گذاشته است. کمونیسم اقتدارگرا اعتماد بخشهای عظیمی از همان مردمانی را از دست داده که همچنان مدعی رهایی آنان است، و کمپیسم بارها از جنبشهای زنده خواسته است خود را تابع دولتها و سنتهایی کنند که هرگز انتخابشان نکردهاند. آینده سوسیالیسم آزادیخواه را نمیتوان به احیای این سنتها گره زد.
در نتیجه، این گسست باید مادی باشد، نه صرفاً بلاغی. هرجا کمپیسم در برابر رهایی مردمی قرار گیرد، باید از تأمین مالی، مشروعیتبخشی، تبلیغ و تطهیر پروژههای اقتدارگرایی که خود را «رهاییبخش» مینامند دست کشید؛ حتی اگر آن پروژهها با دشمنان ما در ستیز باشند. همبستگی باید متوجه کارگران، زندانیان، اتحادیهها، کمونهای خودگردان، جنبشهای زنان، مردمان بومی، سازمانهای آزادیخواه، دگراندیشان و همه نیروهای مردمی باشد که برای گسترش توانایی خود در اداره زندگیشان مبارزه میکنند.
ما به دولتهای شکستخورده، احزاب مرده، طبقات حاکم یا بلوکهای ژئوپلیتیکی وفادار نیستیم.
وفاداری ما به مردمانی است که زندهاند، و به آنان که در راه آزادی جان باختهاند. این، نه پایان مبارزه بینالمللی، بلکه آغاز بازسازی بینالمللگرایی بر بنیان مردم، خودمختاری و آزادی است. منبع ترجمه :
Source: anarchist front