نویسنده: سین بامداد در یک هفته دو جمله شنیدم، هر دو درباره‌ی کوردهای ایران. عبدالله اوجالان از امرالی گفته بود اگر جمهوری اسلامی اعدام را متوقف نکند، دفاع مشروع ضروری است. جمیل بایک از قندیل گفته بود روژهلات باید هم برای تحول آماده شود و هم برای جنگ بزرگ. اولین چیزی که به نظرم رسید فاصله بود: یکی در زندان است و دیگری در کوه، و هر دو درباره‌ی مردمی حرف می‌زنند که میان‌شان نیستند. اما بعد دیدم همین فاصله بخشی از توضیح ماجراست. در همان هفته ده‌ها هزار نفر در خیابان‌های ایران حرف زدند و هیچ‌کدام موضع حساب نشد. این دو جمله به این دلیل شنیده شد که دولت‌ها برای مذاکره به یک نشانی نیاز دارند. ترکیه ده‌ها سال است با یک نفر در امرالی حرف می‌زند، نه با مردم دیاربکر و جزیره. خیابان نشانی ندارد و برای دولت فقط سروصداست. پس پرسش درست این است که کسی که این وزن به او داده شده، با آن چه می‌کند. اوجالان وزنش را خرج برچیدن همان دستگاهی کرد که این وزن را به او می‌داد. ۸ اسفند ۱۴۰۳ از امرالی خواست پ‌ک‌ک کنگره برگزار کند و خودش را منحل کند. کنگره‌ی دوازدهم ۱۵ تا ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ برگزار شد و انحلال ۲۲ اردیبهشت اعلام شد. تیر همان سال هم سلاح‌ها را سوزاندند. این کار کم‌سابقه است و باید جدی گرفته شود. الگوی معمول حزب‌های مسلح این است که دستگاه خودش را نگه می‌دارد و رهبر زیر آن می‌ماند، و حزب‌های لنینی دقیقا همین‌طور به دولت تبدیل شدند. اوجالان از دهه‌ها پیش نقد دولت‌گرایی را در درون جنبش‌های رهایی‌بخش نوشته است. حالا این نقد را اول از همه روی سازمان خودش اجرا کرد. برای فهمیدن اهمیت این کار باید دید گریلا چه ساختاری دارد. نیروی مسلحی که چهل سال در جنگ بوده، سخت‌ترین شکل فرمان و اطاعت را در خود پرورش داده است: سلسله‌مراتب نظامی، پنهان‌کاری، وفاداری شخصی. هر جنبشی که بخواهد جامعه‌ای بدون فرمان بسازد و همزمان چنین دستگاهی را نگه دارد، با خودش درگیر است. وقتی ماشین جنگ می‌ماند، اقتصاد جنگ و عادت فرمان هم می‌ماند، و در روز پیروزی از میان نمی‌روند. از این نظر خلع سلاح فقط یک امتیاز به دشمن نیست. پایان دادن به منبع اصلی فرمان در درون خود جنبش است. هزینه‌اش را هم او می‌دانست. در مثال حسن خیری، که از سازمان‌نیافتگی و تنهایی او در مذاکره حرف می‌زد، همین درس را گرفته بود: کسی که بدون نیرو پای میز برود از پیش باخته است. پس شرط اصلی خلع سلاح این است که اهرم از تفنگ به جامعه منتقل شود. شرط ساده‌ای نیست و ضمانتی هم ندارد. مصطفی کاراسو از شورای KCK یک سال بعد از فراخوان گفت ترکیه هنوز قدم اساسی‌ای برنداشته. این حرف یک طرف ماجراست، ولی اگر درست باشد، نشان می‌دهد آزمون واقعی روی دوش دولت است: پیمان را او نگه می‌دارد یا نه. اگر نگه ندارد، جنبش دلیل روشن‌تری برای دفاع پیدا می‌کند و اخلاقا در موقعیت بهتری است. حرف دیگری هم هست که باید با صداقت جدی گرفت. اوجالان کادر را کاتالیزور می‌داند، نه جانشین جامعه. کادری که بیست سال در تشکیلات آموزش دیده و به شهرش برمی‌گردد، مهارت سازماندهی را با خود می‌برد و این مهارت در یک محله می‌تواند قدرت بشود. اگر کمون بتواند او را برکنار کند، کاتالیزور است. اگر نتواند، کمون شعبه‌ی اوست. این خطر را خود جنبش می‌شناسد، چون نقد اوجالان به قدرت درون جنبش‌ها دقیقا همین را هدف می‌گیرد. معیار قضاوت هم برای او و هم برای ما روشن است: هر نماینده ماموریت مشخص داشته باشد و پایه بتواند هر روز پسش بگیرد. من این را شرط می‌دانم و تهمت نمی‌دانم، و اگر جنبش این سازوکارها را بسازد، حرف او درست از آب درمی‌آید. روژاوا را هم باید در شرایط خودش دید. قسد ائتلافی از کانتون‌ها و عشایر عرب و اقوام دیگر بود که زیر فشار داعش و ترکیه و دمشق ساخته شد، و فرمان آن را فقط از ایدئولوژی حزب نمی‌توان فهمید. عبدی ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ توافق ادغام را با جولانی امضا کرد. دی ۱۴۰۴ ظرف کمتر از یک هفته رقه و دیرالزور و بخشی از حسکه از دست رفت و ۲۵ اوت ۲۰۲۶ انحلال قسد به‌عنوان نیروی مستقل اعلام شد. این شکست نظامی بود و تصمیم اوجالان نبود. در چنین وضعی انتخاب بین عقب‌نشینی و کشتار بود، و آنارشیست‌ها هیچ‌وقت نگفته‌اند که کشته شدن برای خاک فضیلت است. مخنو هم در ۱۹۲۱ عقب نشست. چیزی که باید دید این است که از شبکه‌ی شوراها و کمون‌ها چه می‌ماند. جواب را من ندارم، و فکر می‌کنم تا اینجا هیچ‌کس هنوز ندارد. درباره‌ی میز مذاکره هم یک خوانش دیگر ممکن است. دولت‌ها یک امضای واحد می‌خواهند. اوجالان این هزینه را شخصا پذیرفته است: او امضا می‌کند تا شوراها و کمون‌ها مجبور نباشند خودشان را در برابر دولت متمرکز کنند. تمرکز امضا سپری است برای پراکندگی قدرت. خطرش این است که سپر به دیوار تبدیل شود. آزمونش هم روشن است: این وضع باید بتواند برگردد. و ما هنوز جواب خوبی نداریم که چطور بدون سلسله‌مراتب دوام بیاوریم. یک چیز دیگر را باید صاف گفت. میز مذاکره طرف مقابل را مجبور می‌کند یک امضای واحد بخواهد. کسی که پای میز می‌نشیند باید بتواند به نام همه تعهد بدهد، و برای این‌که بتواند، باید کسی باشد که تصمیم همه را در دست دارد. پس دولت‌ها با شرط‌شان طرف مذاکره‌ی خود را می‌سازند، و جنبش برای این‌که مذاکره‌کننده شود، خودش را به شکلی در می‌آورد که با اهدافش نمی‌خواند. این جبر نظام دولت-ملت است و اشتباه فردی نیست. اما اگر جبر است، انتخاب میز، انتخاب تمرکز هم هست. کنفدرالیسم دموکراتیک و مذاکره‌ی دولتی را نمی‌شود هم‌زمان کامل داشت، و یکی باید باج بدهد. نظر به دیدگاه برخی از رفقا این ایده در حال آزمون است. آزمون یعنی ممکن است شکست بخورد، و برای همین باید از الان روشن باشد چه چیزی را شکست حساب می‌کنیم. وگرنه هر اتفاقی با جبر موقعیت توجیه می‌شود و آزمونی در کار نیست. مصطفی کاراسو از شورای KCK یک سال بعد از فراخوان گفت ترکیه قدم اساسی‌ای برنداشته. این حرف یک طرف ماجراست، ولی اگر درست باشد، پرسش این است که این وضعیت برای جنبش چه معنایی دارد. حالا به خیابان در ایران برگردم. دلم می‌خواهد بگویم خیابان خودش را اداره می‌کند، ولی صادقانه نیست. بخشی از آن هوادار احزاب قدیمی کوردی است، بخشی نزدیک به جریان آپویی، و بخش بزرگی آدم‌هایی هستند که تحملشان تمام شده، به هیچ حزبی تعلق ندارند، و بعضی‌شان امید به مداخله‌ی آمریکا و اسرائیل بسته‌اند. کسی که منتظر مداخله‌ی بیرونی است، تصمیم درباره‌ی سرنوشتش را به کسانی سپرده که آن را برای اهداف خودشان به کار می‌برند. بی‌برنامگی حسن پنهان نیست، یک تعلیق خطرناک است: جامعه نه آرام است و نه در حال قیام، حکومت جز سرکوب بلد نیست، و هر اتفاق کوچکی از اعتصاب تا اعدام دیگر می‌تواند این وضع را بشکند. با این حال چیزی هست که نباید دست‌کم گرفت. آدم‌ها با هم مراسم برگزار می‌کنند، برای خانواده‌ی کشته‌شدگان پول جمع می‌کنند، معترضی را پنهان می‌کنند و پیکرها را با هم پس می‌گیرند. ایدئولوژی پشتش نیست و برنامه هم نیست، ولی اعتماد همین‌جا ساخته می‌شود، میان کسانی که همدیگر را می‌شناسند و بی‌فرمان کار می‌کنند. این شبکه‌ها کوچک و شکننده‌اند و جای دفاع و سیاست را نمی‌گیرند. با این‌همه آنچه را که یک جنبش به آن نیاز دارد، یعنی اعتماد متقابل بین آدم‌هایی که لازم نیست کسی به آن‌ها بگوید چه کنند، از همین جا می‌شود گرفت. پرسش سخت این است که یک جنبش بزرگ چطور می‌تواند روی این شبکه‌ها بنا شود بی‌آن‌که ببلعدشان. جوابی که من می‌بینم یک نشانه دارد: هر نمایندهی هر جمعی ماموریت مشخص داشته باشد، و همان روز که از آن تخطی کرد، پایه بتواند پسش بگیرد. هر جا این نباشد، (ادغام) در عمل بلعیدن است، هر اسمی هم رویش بگذارند. هر حزبی، از کلاسیک تا آپویی، می‌تواند به این شبکه‌ها کمک کند، ولی هر کدام اگر بخواهد جایشان را بگیرد، همان چیزی را که ارزش داشت از بین می‌برد. نمی‌دانم فروپاشی می‌آید یا نه. اگر بیاید، روزهای اول تعیین می‌کند چه کسی میدان را پر کند، و حدسم این است که کسی که اسلحه و تشکیلات دارد. در سوریه و عراق همین شد. برای همین فکر می‌کنم پرسش پیش از فروپاشی این نیست که آماده شویم یا نه، این است که با چه شکلی آماده شویم و در اتاقی که این تصمیم‌ها گرفته می‌شود چه کسانی نشسته‌اند. جواب کاملی ندارم، و به هر کسی که برای زندگی دیگران نقشه‌ی کامل داشته باشد، بدگمانم.


Source: anarchist front

Laisser un commentaire