کنار سوپرمارکتها مدام آدمهایی را میبینی که خواهش میکنند برایشان نان یا غذا بخری. تلختر از گرسنگی آنها، این است که اگر خودم یک ساندویچ بخرم، مجبورم آن را پنهان کنم؛ نه از بیرحمی، بلکه چون همان تنها وعده غذایی خودم است و توان خرید دومی را ندارم. فقر فقط سفره مردم را کوچک نکرده، رابطه آدمها با هم را هم زخمی کرده است.
مدتی در مترو عطر میفروختم. عطرهای مترو همیشه به ارزانی و کیفیت پایین معروف بودند، اما امسال اتفاق تازهای دیدم. مردم میآمدند و میگفتند: «میشود بیست هزار تومان بدهیم و فقط یک بار به ما عطر بزنید؟ داریم میرویم سر کار یا مهمانی.» زمانی خرید یک شیشه عطر ارزان هم ممکن بود؛ امروز حتی چند پاف عطر هم برای بعضیها تبدیل به آرزو شده است.
در مدرسه و آموزشگاهی که درس میدهم، بحران از نزدیکتر دیده میشود. نزدیک هفتاد درصد بچهها امسال لباس مدرسه نخریدهاند. خواهر و برادرها یک کتاب کار را مشترک استفاده میکنند؛ یکی داخلش مینویسد و نفر بعدی یا پاک میکند یا اگر دفتر داشته باشد، جوابها را آنجا مینویسد. اینها فقیرترین خانوادههای جامعه نیستند. بیشترشان خانه دارند، ماشین دارند و سالها پیش توانستهاند صاحب ملک شوند، اما امروز در هزینههای عادی زندگی ماندهاند؛ آن هم در منطقهای که قیمت یک واحد آپارتمان به ده تا دوازده میلیارد تومان رسیده است.
همین است که بیش از هر چیز مرا میترساند؛ فروپاشی آرام طبقهای که قرار بود ستون ثبات جامعه باشد. نشانههای این فروپاشی نه در آمارها، بلکه در لباس نخریده، کتاب مشترک و حذف کوچکترین هزینههای روزمره دیده میشود.
من دیگر واقعاً کشش این وضعیت را ندارم. مدام به زندگیای فکر میکنم که از ما دزدیده شد؛ به آرزوهایی که یکییکی پرپر شدند. ما سزاوار این همه رنج نبودیم. تمام تلاشمان خلاصه شده در اینکه فقط دوام بیاوریم. انگار تنها چیزی که دیگر در این کشور جریان ندارد، خودِ زندگی است.
نمیدانم تا کی. نمیدانم تا کجا. حتی نمیدانم آخر این مسیر چیزی از ما باقی میماند یا نه. فقط میدانم خستگیای که روی شانههای ما نشسته، از پوست و استخوان گذشته و تا مغز استخوان تیر میکشد. هر روز زیر آوار خبرها دفن میشویم و گاهی آنقدر ذهنم از این همه درد پر میشود که دیگر نمیدانم واقعاً زندهام یا فقط دارم ادامه میدهم.
Source: anarchist front