نویسنده: ضرغام
سه اتفاق در یک هفته اتفاق نیفتادهاند. محاصرهی حوزهی علمیهی خاتمالنبیین در کابل، بازداشت سه تن از متنفذان شیعه و هزاره (سید صوفی گردیزی، سید حسن شریفی بلخابی و محمدحسین سنگردوست) و تیرباران عبدالقدیر پهلوانزاده در هرات، در یک بازهی چند روزه روی هم انباشته شدهاند. کسی که این سه را جدا از هم بخواند، یا نمیبیند یا نمیخواهد ببیند. اینها زنجیرهاند، نه حادثه.
طالبان یک دولت نیست. یک دستگاه اشغال است که زبان دولت را قرض گرفته. و هر دستگاه اشغال، برای بقا، به دشمنی نیاز دارد که بتواند آن را در برابر جمعیتی که کنترلش میکند برجسته کند. پشتون بر غیرپشتون، سنی بر شیعه، مرکز بر حاشیه. این نه ایدئولوژی، که تکنیک حکمرانی است. وقتی مشروعیتی از صندوق رای نداری، دشمن میسازی تا وفاداری بخری.
آنچه در کابل رخ داد را باید از این زاویه خواند. وزارت عدلیهی طالبان به فرمان عبدالحکیم شرعی، زمین حوزهی خاتمالنبیین را (زمین امارتی) اعلام کرد، نهادی که آصف محسنی بنا نهاده و برای اکثریت جامعهی شیعهی افغانستان صرفا یک مدرسه نیست، نماد یک هویت جمعی است. حمله به آن، اولین یورش مستقیم طالبان به یک مرکز دینی شیعه از بازگشتشان به قدرت، یک پیام حسابشده است، نه یک اختلاف حقوقی بر سر زمین. وقتی مردم کابل ( نظر به گزارشهای داخلی بیش از دو هزار نفر) گرد آن جمع شدند تا از تخلیهاش جلوگیری کنند، طالبان پاسخ داد با چیزی که همیشه پاسخشان بوده: بازداشت. نه بازداشت اعضای حوزه بهتنهایی، که بازداشت دقیقا همان کسانی که میتوانستند اعتراض را به یک صدای منسجم تبدیل کنند. گردیزی، شریفی بلخابی، سنگردوست؛ اینها افراد تصادفی نبودند. اینها لولاهای ارتباطی جامعهی هزاره و شیعه با بدنهی سیاسی افغانستان بودند. طالبان با حذف آنها، نهفقط یک اعتراض را سرکوب کرد، بلکه ساختار رهبری یک اقلیت را هدف گرفت.
این الگو تازه نیست. عبدالعلی مزاری را کشتند تا هزاره بیسر بماند. حالا گردیزی و شریفی بلخابی و سنگردوست را میبرند تا هزاره و شیعهی امروز هم بیسر بماند. تفاوت فقط در مقیاس و در پوشش رسانهای است، نه در منطق.
و هرات، در همان هفته، الگوی دیگری از همین دستگاه را نشان داد: خشونت بیمهابا و بیحساب علیه جان انسانهای عادی. عبدالقدیر پهلوانزاده، جوشکار سیویکسالهی اهل تونیان، برای گرفتن گاز به یک تانک تیل رفته بود. طالبان محلی (به گفتهی منابع، به دستور فرمانده امنیهی پشتونزرغون که ادعا میشد در قتلی خانوادگی دست داشته) او را شکنجه کردند و در ملاعام تیرباران کردند، و بعد این را انتقام شخصی خواندند. این توضیح، خودش اعتراف است: در نظامی که قانون وجود ندارد، مامور مسلح میتواند دشمنی شخصیاش را با گلوله حل کند و نامش را عدالت بگذارد. این دقیقا معنای فروپاشی دولت به نفع خشونت خصوصی مسلح است؛ چیزی که هر آنارشیستی آن را میشناسد: نه غیاب قدرت، که تکثیر خودسرانهی آن در دست هر کسی که اسلحه دارد.
حالا این سه رشته را به هم گره بزنیم. یک اقلیت مذهبی که نهاد دینیاش را از دست میدهد. رهبرانش را که ربوده میشوند. و در ولایتی دیگر، شهروندی عادی که به دست همان دستگاه، بیمحاکمه، به قتل میرسد. این مجموعه یک چیز را میسازد: فضایی که در آن خشم جمعیتی که هیچ کانال قانونی برای بیان ندارد، بالا میآید. و طالبان این را میداند. تحریک یک جمعیت به واکنش، سپس سرکوب آن واکنش بهنام امنیت یا فتنه، یکی از قدیمیترین ابزارهای حکومتهای اقتدارگراست. تو گلو را فشار میدهی تا آدم داد بزند، بعد فریادش را مدرک جرمش میکنی.
اگر این سناریو به یک درگیری بینجامد (چه در کابل، چه در مزار، چه در بامیان) قربانیانش از پیش مشخصاند. مردم هزاره، که نه ساختار نظامی متمرکز دارند، نه پشتیبانی منطقهای همسنگ سایر گروهها، نه دسترسی برابر به رسانهی جهانی. آنها هستند که در خیابان میمانند وقتی گلوله شلیک شود. تاریخ افغانستان این را بارها نشان داده: از مزار در ۱۳۷۷ تا حملات مکرر به مکاتب و مراکز شیعه در دو دههی گذشته. الگو تکرار میشود چون هیچکس مسئولش را وادار به پاسخگویی نکرده.
پرسش اصلی این نیست که طالبان چه میخواهد. پرسش این است که چرا هیچ ساختاری (نه دولتی، نه بینالمللی، نه محلی) در برابر تمرکز اینچنینی قدرت در دست یک گروه مسلح، پاسخگو نیست. دولت، بههرشکلی که باشد، وقتی انحصار خشونت مشروع را در دست بگیرد، همیشه به همینجا میرسد: تعریف دشمن داخلی، حذف رهبرانش، و بعد تماشای شعلهای که خودش افروخته. راهحل، دولت بهتر نیست. راهحلی که تاریخ نشان داده کار میکند، سازمانیابی افقی و مستقل جوامع محلی است، شبکههایی از اعتماد و دفاع متقابل که نه به مشروعیت یک امارت وابستهاند، نه منتظر میمانند تا یک قدرت مرکزی دیگر، با پرچمی دیگر، همان بازی را تکرار کند.
هزارههای افغانستان بارها این را فهمیدهاند بیآنکه کسی به آنها گفته باشد: وقتی دولت مرکزی (سلطنتی، جمهوری، یا امارت) تنها وسیلهی بقا نیست، بلکه اغلب وسیلهی نابودی است. سوال امروز این است که آیا جامعهی مدنی افغانستان، در داخل و در خارج، این بار زودتر از فاجعه، همین را خواهد فهمید یا باز هم بعد از آن…


Source: anarchist front