آغاز ترجمه کتاب: خبرهایی از ناکجاآباد (فصل اول)

ویلیام موریس، ۱۸۹۰

فصل اول: بحث و بستر

دوستی می‌گوید شبی در اتحادیه، بحثی گرم و پرجنب‌وجوش دربارهٔ این درگرفته بود که در فردای انقلاب چه روی خواهد داد؛ بحثی که سرانجام به بیان پرشور دیدگاه‌های گوناگون حاضران دربارهٔ آیندهٔ جامعهٔ نوین و تکامل‌یافته کشیده شد.

دوست ما می‌گوید: با در نظر گرفتن موضوع بحث، گفت‌وگو با خوش‌خویی پیش رفت؛ زیرا حاضران، که به نشست‌های عمومی و مناظره‌های پس از سخنرانی عادت داشتند، اگرچه به عقاید یکدیگر گوش نمی‌دادند، که البته چنین انتظاری نیز چندان از ایشان نمی‌رفت، دست‌کم همیشه نمی‌کوشیدند همه با هم سخن بگویند؛ آن‌گونه که رسم مردم در جامعهٔ مؤدب و متعارف است، هنگامی که دربارهٔ موضوعی مورد علاقه‌شان گفت‌وگو می‌کنند.

از این گذشته، شش نفر در آنجا حضور داشتند و در نتیجه شش جناح حزب نمایندگی می‌شدند؛ چهار جناح از میان آن‌ها عقاید آنارشیستی نیرومند، اما متفاوتی داشتند.

دوست ما می‌گوید یکی از این جناح‌ها، مردی که او بسیار خوب می‌شناخت، در آغاز بحث تقریباً خاموش نشسته بود؛ اما سرانجام پایش به گفت‌وگو کشیده شد و کارش به آنجا رسید که با صدایی بسیار بلند بر سر دیگران فریاد کشید و همه را مشتی احمق خواند. پس از آن مدتی هیاهو برپا شد و سپس آرامشی فرارسید. در این هنگام، جناح مذکور با خوش‌رویی تمام شب‌به‌خیر گفت و به‌تنهایی راه خانه‌اش را در یکی از حومه‌های غربی در پیش گرفت؛ با استفاده از همان وسیلهٔ رفت‌وآمدی که تمدن همچون عادتی بر ما تحمیل کرده است.

در واگن قطار زیرزمینی، در آن حمام بخار انباشته از انسان‌های شتاب‌زده و ناخشنود، او نیز مانند دیگران با نارضایتی پخته می‌شد. در حالی که خود را سرزنش می‌کرد، تمام استدلال‌های عالی و قاطعی را در ذهن مرور می‌کرد که تا سرانگشتانش آماده بودند، اما در بحثی که همین چند لحظه پیش پایان یافته بود، همه را فراموش کرده بود.

بااین‌حال، او چنان به این حالت روحی عادت داشت که چندان به درازا نکشید. پس از اندک ناراحتی‌ای ناشی از بیزاری از خودش به‌خاطر از دست دادن خونسردی‌اش، که آن هم برایش چیز تازه‌ای نبود، دریافت که ذهنش دوباره به موضوع بحث بازگشته است؛ هرچند هنوز ناخشنود و اندوهگین بود.

با خود گفت: «اگر فقط می‌توانستم یک روزش را ببینم… اگر فقط می‌توانستم آن را ببینم!»

همین که این کلمات در ذهنش شکل گرفتند، قطار در ایستگاه او توقف کرد؛ ایستگاهی در فاصلهٔ پنج دقیقه پیاده‌روی از خانه‌اش، خانه‌ای که در کنار رود تیمز و کمی بالاتر از یک پل معلق زشت قرار داشت.

از ایستگاه بیرون آمد، همچنان ناخشنود و اندوهگین، و زیر لب می‌گفت: «اگر فقط می‌توانستم آن را ببینم! اگر فقط می‌توانستم آن را ببینم!» اما هنوز چند قدم بیشتر به‌سوی رودخانه برنداشته بود که، به گفتهٔ دوستی که این داستان را برای ما نقل می‌کند، تمام آن نارضایتی و آشفتگی گویی از وجودش فرو ریخت.

شب زیبایی در آغاز زمستان بود. هوا درست به‌اندازه‌ای سرد و تیز بود که پس از اتاق گرم و واگن بدبوی قطار، طراوت‌بخش باشد. باد، که اندکی پیش به سمت شمال غربی چرخیده بود، آسمان را از ابر پاک کرده بود؛ جز یکی دو لکهٔ نازک ابر که به‌سرعت در پهنهٔ آسمان می‌گذشتند.

ماه نو تا نیمهٔ آسمان بالا آمده بود. هنگامی که مرد در راه خانه آن را دید که میان شاخه‌های درهم‌پیچیدهٔ نارون کهنسال و بلندی گرفتار شده بود، به‌سختی می‌توانست حومهٔ محقر لندن را که در آن قرار داشت به یاد آورد. احساس می‌کرد در ناحیه‌ای خوشایند در دل طبیعت است؛ جایی حتی دل‌انگیزتر از دورافتاده‌ترین روستاهایی که تا آن هنگام شناخته بود.

خود را به کنار رودخانه رساند و اندکی درنگ کرد. از فراز دیوار کوتاه به رودخانه‌ای چشم دوخت که زیر نور ماه، نزدیک به زمان مد کامل، به‌سوی جزیرهٔ چِزیک موج می‌زد و می‌درخشید. پل زشت پایین رودخانه را نه دید و نه به آن اندیشید؛ جز در لحظه‌ای که، به گفتهٔ دوست ما، ناگهان به نظرش رسید ردیف چراغ‌های پایین رودخانه را نمی‌بیند.

سپس به‌سوی در خانه‌اش برگشت و وارد شد. درست در همان لحظه که در را پشت سر خود بست، هرچه از آن منطق درخشان و دوراندیشی خیره‌کننده‌ای که بحث اخیر را روشن کرده بود در خاطر داشت، ناپدید شد. از خود بحث نیز هیچ اثری باقی نماند، جز امیدی مبهم به روزهایی سرشار از صلح و آسودگی و پاکیزگی و خیرخواهی خندان؛ امیدی که اکنون خود به لذتی بدل شده بود.

با همین حال خود را در بستر انداخت و مطابق عادتش، ظرف دو دقیقه به خواب رفت. اما برخلاف عادتش، اندکی بعد در آن حالت شگفت‌آورِ هوشیاری کامل از خواب بیدار شد؛ حالتی که گاهی حتی خواب‌روترین آدم‌ها را نیز غافلگیر می‌کند.
حالتی که در آن احساس می‌کنیم تمام قوای ذهنمان به شکلی غیرطبیعی تیز و هشیار شده‌اند، در حالی که تمام آشفتگی‌های فلاکت‌باری که تاکنون در آن‌ها گرفتار شده‌ایم و همهٔ رسوایی‌ها و شکست‌های زندگی‌مان، مصرانه خود را پیش می‌کشند تا آن ذهن تیزشده به بررسی‌شان بنشیند.

در همان حالت دراز کشید، به گفتهٔ دوست ما، تا جایی که نزدیک بود از آن لذت ببرد. حکایت حماقت‌هایش مایهٔ سرگرمی‌اش شد و گرفتاری‌هایی که پیش روی خود می‌دید و اکنون چنین روشن در برابرش ظاهر شده بودند، کم‌کم در ذهنش شکل داستانی سرگرم‌کننده به خود گرفتند.

شنید که ساعت یک بار نواخت؛ سپس دو بار و پس از آن سه بار. بعد دوباره به خواب رفت.

دوست ما می‌گوید پس از آن خواب، بار دیگر بیدار شد و سپس ماجراهایی چنان شگفت‌انگیز از سر گذراند که گمان می‌کند باید آن‌ها را برای رفقای ما، و در حقیقت برای عموم مردم، بازگو کرد. از همین رو، اکنون قصد دارد داستانشان را تعریف کند.

اما می‌گوید: «فکر می‌کنم بهتر باشد آن‌ها را با اول‌شخص روایت کنم؛ چنان‌که گویی خود من بوده‌ام که آن ماجراها را از سر گذرانده‌ام. در واقع، این کار برایم آسان‌تر و طبیعی‌تر خواهد بود؛ زیرا احساسات و آرزوهای رفیقی را که داستانش را روایت می‌کنم، بهتر از هر کس دیگری در جهان می‌شناسم.»


Source: anarchist front

Laisser un commentaire