چرا زنان حامی حکومت از تغییرات فرهنگی و سیاسی در جهت رفع اجبار حجاب، بیش از مردان آزرده اند؟

نویسنده: راوی


راه حل چیست؟
یکی از خطاهای رایج در تحلیل تعارض‌های فرهنگی آن است که افراد را صرفاً بر اساس منافع مادی یا باورهای ایدئولوژیک توضیح دهیم، در حالی که بسیاری از منازعات اجتماعی پیش از آنکه نزاعی بر سر عقیده باشند، نزاعی بر سر هویت و منزلت‌اند. برای بخشی از زنان مذهبی جمهوری اسلامی، چادر تنها یک پوشش نیست، بلکه نشانه‌ای از عضویت در یک جهان اخلاقی، سرمایه‌ای نمادین و معیاری برای ارزشمندی خویشتن است. آنان طی سال‌ها در خانواده، مدرسه، نهادهای دینی و ساختار رسمی آموخته‌اند که احترام اجتماعی، فضیلت و حتی کرامت زنانه با این نشانه پیوند خورده است. در نتیجه، تغییر هنجارهای عمومی درباره حجاب می‌تواند نه صرفاً دگرگونی یک قانون، بلکه فروپاشی بخشی از تعریف آنان از خود تلقی شود.

این وضعیت را می‌توان با مفهوم «تهدید منزلت» توضیح داد. هنگامی که نظمی اجتماعی تغییر می‌کند، گروهی که منزلت خود را از آن نظم دریافت می‌کرده است، کاهش اعتبار آن نظم را به معنای کاهش اعتبار خویش تجربه می‌کند. از همین رو، واکنش آنان الزاماً ناشی از تعصب فردی نیست، بلکه پاسخی به احساس از دست دادن جایگاه اجتماعی و امنیت هویتی است. به همین دلیل نیز گاه زنان مذهبی حتی از مردان هم‌عقیده خود حساسیت بیشتری نسبت به مسئله حجاب نشان می‌دهند، زیرا موضوع مستقیماً با تعریف اجتماعی زن مطلوب پیوند خورده است.

از سوی دیگر، انسان‌ها تنها به قواعد پایبند نیستند، بلکه انتظار دارند دیگران نیز همان قواعد را رعایت کنند. جامعه بر پایه نوعی «تقابل هنجاری» عمل می‌کند؛ یعنی اگر فردی هزینه رعایت یک قاعده را می‌پردازد، عادلانه می‌داند که دیگران نیز به آن متعهد باشند. نمونه ساده آن صف است؛ کسی که در صف می‌ایستد، شکستن صف را صرفاً بی‌نظمی نمی‌داند، بلکه نوعی بی‌عدالتی تلقی می‌کند. از منظر زنان حامی حجاب اجباری نیز، اگر حجاب یک هنجار اخلاقی مشترک باشد، بی‌حجابی می‌تواند به صورت نقض همان قرارداد اخلاقی فهمیده شود. بنابراین احساس رنج آنان، در منطق درونی خودشان، از جنس عدالت ادراک‌شده است؛ حتی اگر دیگران آن هنجار را اساساً مشروع ندانند.

در نتیجه، تعارض موجود را نمی‌توان تنها با تقابل «آزادی» و «اجبار» فهمید، زیرا هر دو سوی نزاع از زبان عدالت سخن می‌گویند، اما عدالت را بر مبنای دو نظم هنجاری متفاوت تعریف می‌کنند. یک سو عدالت را در تبعیت همگانی از ارزش مشترک می‌بیند و سوی دیگر در حق انتخاب برابر. بحران دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که هر دو تعریف می‌کوشند خود را یگانه معیار مشروع زندگی عمومی معرفی کنند.

اگر هدف ادغام اجتماعی باشد، راه‌حل نه تحقیر هویت مذهبی است و نه تثبیت انحصار آن. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد گروه‌هایی که احساس می‌کنند هویتشان بی‌اعتبار شده، معمولاً رادیکال‌تر از زمانی واکنش نشان می‌دهند که تنها بخشی از قدرت سیاسی خود را از دست داده‌اند. بنابراین نخستین گام، جداسازی منزلت انسانی از انحصار هنجاری است؛ یعنی زن چادری بتواند احساس کند با تغییر قواعد عمومی، شخصیت و احترام اجتماعی او از میان نمی‌رود. همزمان، امتیازها و محرومیت‌هایی که پوشش را به حقوق شهروندی گره می‌زنند باید از میان برداشته شوند تا رقابت بر سر منزلت به رقابت بر سر اجبار تبدیل نشود.

ادغام زمانی ممکن می‌شود که افراد مجبور نباشند برای حفظ کرامت خود، نابودی هویت رقیب را طلب کنند. جامعه پایدار نه جامعه‌ای با هویت‌های یکسان، بلکه جامعه‌ای است که بتواند هویت‌های متعارض را زیر چتر قواعد مشترک شهروندی تحمل کند. در چنین وضعی، اختلاف بر سر ارزش‌ها باقی می‌ماند، اما دیگر به جنگی بر سر حقِ وجود داشتن دیگری تبدیل نمی‌شود.

یک نمونه تاریخی دیگر:
بخشی از زنان سفیدپوست جنوب، در فرایند فروپاشی نظم برده داری، به حافظان افراطی آن نظم تبدیل شدند.

پس از جنگ داخلی آمریکا در سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵، ایالات جنوبی شکست خوردند و نظام برده‌داری که اساس بخش مهمی از اقتصاد و ساختار اجتماعی جنوب بود، لغو شد. حدود چهار میلیون انسان برده آزاد شدند و نظم اجتماعی پیشین جنوب دچار دگرگونی بنیادی شد. اما پایان برده‌داری به معنای پایان فوریِ فرهنگ، سلسله‌مراتب نژادی و تصورات اجتماعی‌ای نبود که طی چند نسل شکل گرفته بود.
در جامعه پیش از جنگ، زنان سفیدپوست جنوبی معمولاً از قدرت سیاسی رسمی محروم بودند؛ حق رأی نداشتند و نقش اجتماعی مطلوب برای آنان عمدتاً در خانواده، مذهب، خانه و مادری تعریف می‌شد. اما این به معنای بی‌قدرت بودن کامل آنان نبود. آنان در سلسله‌مراتب نژادی جامعه جایگاهی داشتند که افراد سیاه‌پوست، به‌ویژه افراد برده، از آن محروم بودند. مفهوم «بانوی سفیدپوست جنوبی» با فضیلت، پاکدامنی، خانواده، مسیحیت و تعلق به جامعه سفیدپوست پیوند خورده بود.
بنابراین پس از شکست کنفدراسیون، چیزی بیش از یک حکومت شکست خورده بود. بخش بزرگی از جهان اجتماعی‌ای که این زنان در آن تعریف شده بودند نیز در معرض تغییر قرار گرفته بود. البته نباید همه زنان سفیدپوست جنوب را یکدست دانست یا فرض کرد همه آنان به یک شکل از نظم برده‌داری دفاع می‌کردند. اما در میان بخشی از آنان، دفاع از گذشته به دفاع از هویت جمعی، خانواده، افتخار جنوبی و منزلت نژادی تبدیل شد.

یکی از نخستین اشکال این واکنش، فعالیت انجمن‌های زنان برای بزرگداشت سربازان کشته‌شده کنفدراسیون بود. گروه‌هایی موسوم به Ladies’ Memorial Associations از سال‌های پس از جنگ شکل گرفتند، قبرستان‌های کنفدراسیونی ایجاد کردند، مراسم یادبود برگزار کردند و برای سربازان مرده بناهای یادبود ساختند. این فعالیت در ابتدا تا حد زیادی حول سوگواری و یادبود مردگان می‌چرخید، اما به تدریج معنای سیاسی و فرهنگی گسترده‌تری پیدا کرد.
در دهه‌های بعد، روایت خاصی از جنگ شکل گرفت که امروزه با عنوان Lost Cause یا «آرمان ازدست‌رفته» شناخته می‌شود. در این روایت، نقش برده‌داری به‌عنوان علت مرکزی جنگ کم‌رنگ یا انکار می‌شد و جنگ بیشتر به صورت مبارزه جنوب برای حقوق ایالت‌ها، خانه و شرافت جنوبی تصویر می‌شد. سربازان کنفدراسیون نیز به‌عنوان قهرمانانی شجاع و فداکار معرفی می‌شدند. این روایت همچنین تصویر رمانتیکی از جامعه پیش از جنگ ارائه می‌کرد و خشونت و استثمار نظام برده‌داری را کم‌رنگ می‌ساخت.
در اینجا نقش زنان بسیار مهم شد. زیرا آنان، برخلاف بسیاری از سیاستمداران یا نظامیان سابق، می‌توانستند فعالیت خود را در قالب سوگواری، حفظ خاطره خانواده، تربیت کودکان و پاسداری از میراث فرهنگی و تبلیغ پاکدامنی بانوان سفید پوست مشروع جلوه دهند.آن ها نمونه های اختلاط نژادی را به عنوان نمونه فاسد شدن زن سفید پوست جنوبی و جامعه معرفی میکردند. به این ترتیب، کاری که ظاهراً «یادبود خانوادگی» بود، به فعالیتی برای بازتولید یک روایت سیاسی و تاریخی تبدیل شد.

در سال ۱۸۹۴، این فعالیت‌ها در مقیاس ملی‌تر سازمان پیدا کرد. چندین انجمن محلی «دختران کنفدراسیون» در ایالت‌های جنوبی وجود داشتند و در سپتامبر ۱۸۹۴ نمایندگانی از این جریان در نشویل گرد هم آمدند و سازمان United Daughters of the Confederacy (UDC) را تشکیل دادند. سازمان جدید شبکه‌ای از شعب محلی ایجاد کرد و فعالیت‌های پراکنده زنان جنوبی را به یک پروژه گسترده‌تر تبدیل کرد.
هدف UDC فقط نگهداری قبرها نبود. آنها برای حفظ خاطره کنفدراسیون جنوب، بزرگداشت سربازان آن، حمایت از کهنه‌سربازان و بیوه‌های آنان، ساخت بناهای یادبود، حفظ اماکن تاریخی و آموزش نسل بعدی فعالیت می‌کردند. مهم‌تر از همه، آنان تلاش کردند چیزی را که خودشان «تاریخ واقعی» جنگ می‌دانستند به نسل‌های بعد منتقل کنند.

یکی از مهم‌ترین میدان‌های این مبارزه، مدرسه و آموزش کودکان بود. UDC برای کودکان برنامه‌های آموزشی و متون تاریخی تهیه می‌کرد و حتی سازمانی به نام Children of the Confederacy ایجاد کرد تا کودکان سفیدپوست جنوب را با این روایت از گذشته آشنا کند. یک نمونه از مطالب آموزشی UDC در اوایل قرن بیستم، از کودکان می‌خواست تاریخ کنفدراسیون را به عنوان میراثی محترم حفظ کنند و تأکید می‌کرد که نباید «لکه‌ای» بر عمل نیاکانشان در جنگ وجود داشته باشد.
به همین دلیل، فعالیت آنها را نمی‌توان صرفاً «نوستالژی» دانست. آنها در واقع درگیر تولید حافظه جمعی شدند،حافظه و نظمی که حامی منزلت پیشین آن ها بود: اینکه نسل جدید چه چیزی را به خاطر بیاورد، چه چیزی را فراموش کند و چه کسانی را قهرمان بداند.
بناهای یادبود نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا کردند. UDC در فاصله اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم نقش مهمی در ساخت تعداد زیادی از بناهای یادبود کنفدراسیون جنوب داشت. این بناها برخلاف بسیاری از یادبودهای اولیه که در قبرستان‌ها قرار داشتند، به فضاهای عمومی مانند میدان دادگستری، پارک‌ها و محوطه‌های دولتی راه یافتند. بنابراین خاطره کنفدراسیون از فضای خصوصی خانواده‌ها و قبرستان‌ها به چشم‌انداز عمومی شهر منتقل شد.
حتی مراسم رونمایی از این بناها نیز نوعی آیین اجتماعی بود. در یکی از مراسم UDC در سال ۱۹۱۴ در میدان نبرد Monocacy، نزدیک پانصد نفر حضور داشتند؛ سربازان سابق، روحانیون، سخنرانان و کودکان در مراسم شرکت کردند و کودکان نقش نمادین مهمی در رونمایی داشتند. بنابراین گذشته نه فقط به بزرگسالان، بلکه به نسل آینده نیز منتقل می‌شد.
این جریان حتی به بازنمایی رابطه سفیدپوستان و سیاه‌پوستان نیز رسید. برای مثال، UDC در سال ۱۹۲۰ برای ساخت یادبودی برای Heyward Shepherd، یک مرد سیاه‌پوست آزاد که در جریان حمله جان براون در سال ۱۸۵۹ کشته شده بود، تلاش کرد. اما روایت ارائه‌شده از زندگی او با واقعیت تاریخی تحریف شد تا تصویری از «برده وفادار» و رابطه‌ای هماهنگ میان ارباب و برده بسازد.
آن ها سیاه پوستان را قربانیان نظم جدید معرفی میکردند! و استدلال میکردند که در پس برده داری بسیاری از سیاهان بیکار شده اند.

با این حال، این پروژه در خلأ سیاسی اتفاق نمی‌افتاد. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، جنوب وارد دوره‌ای شد که به Jim Crow معروف است؛ دوره ای شامل مجموعه‌ای از قوانین و رویه‌های جداسازی نژادی که سیاه‌پوستان را از حقوق و فرصت‌های برابر محروم می‌کرد. بنابراین حفظ حافظه کنفدراسیون در بسیاری از موارد با حفظ یک نظم سیاسی و اجتماعی نژادمحور نیز هم‌پوشانی داشت.پروژه های زنان جنوب بدون این پشتوانه سیاسی دولتی ممکن نمی شد.گرچه برده داری سقوط کرده بود اما قوانین از عملکرد محروم کردن سیاه پوستان کماکان دفاع میکردند.
پژوهش‌های تاریخی درباره UDC نشان داده‌اند که بناهای یادبود فقط درباره سوگواری برای مردگان و جنگ نبودند؛ آنها می‌توانستند هویت «جنوبی سفیدپوست» و نظم اجتماعی جیم کرو را نیز در فضای عمومی تثبیت کنند.و کارکرد های سیاسی متقابلی به نفع محافظه کاران داشتند.

اما این نظم برای همیشه باقی نماند. از میانه قرن بیستم، جنبش حقوق مدنی آمریکا، به‌ویژه در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، جداسازی نژادی را به چالش کشید. تصمیم Brown v. Board of Education در سال ۱۹۵۴ جداسازی نژادی مدارس دولتی را خلاف قانون اساسی اعلام کرد و قانون حقوق مدنی ۱۹۶۴ و قانون حق رأی ۱۹۶۵ بخش‌های مهمی از نظام تبعیض قانونی را برچیدند.
در نتیجه، آنچه زنان و سازمان‌هایی مانند UDC برای حفظش تلاش کرده بودند، به‌تدریج قدرت سیاسی_حقوقی و انحصار نهادی خود را از دست داد. و سپس آن ها در اقلیت قرار گرفتند.اما نکته مهم این است که هویت جنوبی یا حتی یادبود کنفدراسیون ناگهان ناپدید نشد. بخشی از آن در خانواده‌ها، انجمن‌ها، موزه‌ها، نمادها و حافظه فرهنگی باقی ماندند و گاهی دست به خرابکاری های پراکنده می زدند. بنابراین نتیجه تاریخی را نباید «آنها شکست خوردند و ناپدید شدند» توصیف کرد.
اتفاق پیچیده‌تر بود: هویت زن سفید پوست منزلتمند برای سال ها باقی ماند و به خفا رانده شد و در کلیشه هایی تازه بازگشت و حتی فرهنگ علیه خودش را به شکل رادیکال ایجاد کرد.
این مجموعه همچنان در برخی از ایالات آمریکا دارای تشکیلات است و در انتخابات به محافظه کاران نزدیک هستند.فعالیت قانونی این مجموعه ها تا امروز برای بسیاری از گروه های آنتیفا سیاه پوست مورد مناقشه و عدم تایید بوده است.
این در حالی است که انجمن زنان جنوب انگیزه های نژادی را رد میکند و خودشان را میراث داران فرهنگ جنوبی و یک انجمن فرهنگی به حساب می آورند.


Source: anarchist front

Laisser un commentaire